تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

لحظه های انتظار
ای که هر لحظه تمنای رخ یار کنی...شده آیا به عمل هم تو کمی کار کنی؟

آب پاشت را بردار ، ابر همیشه در دسترس نیست . شاید گاهی

آسمان آفتابی باشد یا ستاره باران ، اما ابر نداشته باشد !

آب پاشت را با خودت همه جا ببر شاید یک چکاوک را سیراب کرد !

تو نمی توانی چشمه را به کویر ببری ، اما می توانی آب پاشت را ،

هر چند خالی ، به کویر هدیه دهی!   شاید فکر آب پاش تو کویر را ،

 تکه ای از کویر را جنگل کرد !

آب پاشت را در یک دریا خالی کن ، و با لذت ، بزرگ شدن دریا را ببین !

ببین که آب دریا به اندازه ی یک آب پاش آب ، بالا می آید !

تو چه می دانی ،

 شاید فاصله دریا تا اقیانوس شدن همان یک آب پاش آب باشد!

حتی زیر باران آب پاشت را با خودت ببر ، شاید یک شبدر چهار پر زیر

 سقف بلند درختان ، تشنه مانده باشد ،

آنوقت تو و آب پاشت می توانید هم صدای باران شوید .

می توانید خود باران باشید .  حتما بعد از آن ، همه شبدرهای چهارپر ،

 شما را ( تو و آب پاشت را ) باران صدا می کنند !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:24  توسط یه منتظر | 

هم مظهر خدایی و هم نور داوری

خلق خدای را به خدا رهنما تویی

شاها تو پاره تن موسی بن جعفری

اندر لقب بوالحسن موسی الرضا(ع) تویی

میلاد با سعادت امام رضا(ع) رو تبریک میگم ، خیلی روز

 زیبایی امروز، اما امشب با یه خبر بد حالم بد گرفته شد !!!

یکی از بهترین دوستام  مادر عزیزشو از دست داد و ما رو

هم در غمش فرو برد ! اما چه شب خوبی ...

شب میلاد آقا امام رضا و شب جمعه !!!

خدایا ... همه ما را ببخش و بیامرز  از جمله این

عزیز از دست رفته ! التماس دعا شدید از همگی برای

شادی روح مرحومه و تسلای خاطر بازماندگانشون .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:22  توسط یه منتظر | 

                                                     

 

چند گاهی می شود که دلتنگی زود به زود دق الباب می کند خانه دل را؛

 

چنان برگ زرد و خشکی که حتی منتظر نسیمی هم نیست برای بریدن و افتادن.

 

هر بار هم بهانه ای دست می دهد، اما همه  بهانه هایی هستند بی بها!

 

گاهی حتی بین خنده و گریه نیز فاصله ها محو می شوند!

 

راستی خوش به حال شاعرها

 

که در پیچ و خم قافیه و ردیف هایشان،

 

غم های پنهانی شان را به لباس واژگان مزین می کنند!

 

و از صفحه ی دلشان به صفحه ی کاغذ انتقال  می دهند !

 

و خوشا به حال پروانه ها.....

 

چرایش را تو خودت بهتر می دانی!

 

.........................................................................

 

آن قدر چشم به آسمان دوخته ا م

 

که دیگر ستاره ها هم چشم به راهی ام می کنند!

 

اما من به دنبال تکه ابری هستم که بیاید و بر من ببارد!

 

آب می خواهد این دل خشکی زده، باران می طلبد این صحرای وجود!

 

......................................................................

 

نمی دانم تا چند سطر و صفحه پر میشود از واژه ها،

 

هر چقدر که باشد بی او، صفایی ندارد این نوشتن ها،

 

خوب می دانم هر گونه تغزلی بی غزل وجود او،

 

نه مطلعی دارد، نه مَخلصی!

 

نه آغازی دارد نه پایانی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:20  توسط یه منتظر | 

دل تنهای من

چند سالی است كه در خانه دل آشوب است

چند سالی است كه من تنهاترین تنهایم

چه كسی می داند دل من گوشه این سینه چرا می شكند

شاید این روزن دل، سوی دریا باز است

بهتر است تا كه قلم بردارم، روی دل پر وسعت خود

 بنویسم دل من رنگ شقایق دارد

وه چه شوقی دارد، شستن پنجره دل با آهی

و چه شوقی دارد، حوض پر آب حیاط

من خاكی به چه اندازه ز دریا دورم

چه صفایی دارد ، بغض آهسته باران بهار،

بر تن حوصله سبز درخت چه صفایی دارد ،

خانه در ریزش یكدم باران ،

        بوی آب و گل و كاه         

و چه زیبا و تماشایی تر،

یاد آن خاطره ها و لحظه نازك بشكستن احساس دلم.

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری ؟! کو دل پر طاقتی ؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:4  توسط یه منتظر | 
این روزها خیلی سردمه ...

گرمای وجودیم رو هم از دست دادم!!!

باید فکرای پراکندرو جمع کنم تا بتونم بنویسم !

دوباره می یام اما با انرژی ، برام دعا کنین !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:23  توسط یه منتظر | 
بعضی دست ها خیلی دوست دارن به هم برسند اما دستشون به هم

نمی رسه ! می دونی چرا ؟! چون مال هم نیستن ! چون از یک جا نیستن !

چون قدرت کندن خودشون  رو از جاشون ندارن ! فقط یه مدتی زور می زنن

و بعد افسوس و آه و ناله !!!

با اینکه از اولشم پیداست که نمی شه و نمی رسه و نمی رسن !!!

به نظرت دست آدم بد به خوبی می رسه ؟

یا خوبیه که دسته آدم بد رو می گیره ؟؟؟

بهشت و جهنم به هم خیلی نزدیکن ! اما دستاشون به هم می رسه ؟؟؟

نه ... بهشت و جهنم به هم نزدیکن اما خیلی با هم فاصله دارن !!!

آدم ها هم گاهی خیلی فاصله دارن ! اما گاهی هم از هم دورن !

کدوم درسته ؟ کدوم به هم می رسن ؟ نمی دونم !!! نمی دونم !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:15  توسط یه منتظر | 
وای که چقدر شرمندم !!! نمی رسم بیام آپ کنم !!! چند روزم از پائیز

گذشته و من هنوز هیچی ننوشتم ...

امسال پائیز من یه جوره دیگه شروع شد ، با صدای بچه های کوچولو ...

بالاخره بعد کلی گشتن کار پیدا کردم ... اونم تو مهد کودک !!!

بچه های مهربون اما گاهی کلافه کننده ! یادش بخیر پارسال کجا بودم !

الان اون دوستم کجاست و من کجام ! رفته اونور دنیا ! وای که چقدر دلم

براش تنگ شده !!! خدایا امسال وضعیت ام هم تو دانشگاه هم فرق کرده!

کمکم کن تا بتونم موفق باشم ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:3  توسط یه منتظر | 
منتظریم برگرد ...

پا میذاری تو یه خاک غریب ... می بینی خیلی غریبی ...

خاک غریب تو به اندازه این دنیای نامتناهی ...

بعد از ثانیه ها ، می بینی ذره ذره این خاک شده همه داشته ات ،

عاشق می شوی ... عاشق به وسعت همه قلبت ... دل می بندی ...

همه داشته ات در مشت بسته ات جای می گیرد ...

روزی از میون این همه روز ، پا می نهی به دل دنیای دیگر ...

با خود باری از دلتنگی داری ، باری از شبهای تنها ،

باری از عشقهای بی فرجام ... اینجا رحل اقامت افکندن است ...

می گویند اینجا خیالی است ...

اما تو بعد از ثانیه ها در می یابی ینجا دنیایی است ...

زیبایی تر و واقعی تر از هر دنیای واقعی دیگر ...

 خلق می شوی و خلق می کنی ...

همه نا گفته هایت گفته می شوند و همه آدمکها همراز ...

 تو خدای سرزمین می شوی به وسعت همه رازهای قلب کوچکت ...

سرزمینت سبز می شود با اشکهای شبانه ...

ستاره های چشمک زنان در شبهای ساکتت با تو به سرور می نشینند ...

گاهی عاشق می شوی و گاهی فارغ ... گاهی شاه و گاهی گدا ...

شعر می شوی گاه با قافیه و گاه بی قافیه ...

گاه غم می شوی و گاه لبخند ...

گاه دریا می شوی برای نوازش تن ماهی خسته ای ...

گاهی می شوی التیام دردی بی درمان ... گاهی اشک و گاهی شادی ...

اینجا سرزمین عشق است و آزادی ... آزادی دل ما ...

اینک گمشده از دنیای واقعی ات ... چشم انتظار دیدن واقعی ترین رویاها ...

بی خبر از این دنیای رویایی و این سرزمین بی خدا ...

 سرزمینت تو را می خواند ... در انتظار بازگشت روزها را می شمارد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 0:34  توسط یه منتظر | 

عید است ولی بدون او غم داریم

عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

ای کاش که امسال ظهورش برسد

اینگونه هزار عید با هم داریم

هرچند که امروز به دید اکثر مراجع از جمله آیت الله وحید خراسانی

و ایت الله سیستانی و ... امروز عید اعلام نشد ، اما من به تبعیت

از جمع تبریک گفتم ! التماس دعا !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:19  توسط یه منتظر | 
خاک است که خویش را به باد می سپارد ...

و من خویش را به خاکی سپرده ام که دیگر توان پروازش در باد

 نیست ...

و باد دیگر نخواهد وزید ، باد شرمنده از بودنش شده ...

و خاک هنوز دلی دارد قد قطره از دریا ....

خاک خویش را به بالا خواهد رساند ...

اگر صورتک های زشت ما بگذارد ، خاک نیز ابدی خواهد شد ،

خاک را کثیف نکنیم ...

و کاش او بیاید که دلمان تنگش است ...

کاش او بیاید که خاک را در مقدمش به گل تبدیل کنیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:6  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هرجه از ایام آن دوران گذشت
هرچه کردی هرچه بودی آن گذشت...
حالیا از نو عمل آغاز کن
باب عشق دیگری را باز کن...
امید وارم با نظراتتون یاریم بدید.
ممنون از همراهیتون!
التماس دعا....

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشیو موضوعی
لحظه های انتظار
اشعار
داستان ها
دل نوشته
پیوندها
قدوم یاس ...
منجی بشریت...
خدا کند که بیایی...
پله پله تا ملاقات خدا
... مذهبی و مداحی ...
اتاق خاکستری ...
من خودم دنیا ...
پیشوای مهربانی ...
مافاد ( نوشته هاي يك ... )