لحظه های انتظار
ای که هر لحظه تمنای رخ یار کنی...شده آیا به عمل هم تو کمی کار کنی؟
این چه حزنی است در نام تو که بی اختیاردل ها را می شکند و اشک را در پشت پلک ها بی قرار می کند ؟! این چه غم شگرفی است که یادآوری خاطره مقدس تو بر قلب ها می نشاند و جگر ها را خواه و ناخواه به آتش می کشد ؟! از تو ما را چنان اندوهی در سینه و غمی جانکاه بر دل است ، که شوق انگیزترین حوادث ، غرورزاترین وقایع ، شادی آورترین اتفاقات ، شیرین ترین گفتارها ،توان این که خنده ای بر دل ما بنشاند ، در خویش نمی بیند . این گریه دست ما نیست ، اختیار اشک در این مصیبت با ما نیست ، ما توان تحمل این ماجرا را نداریم . ما دق می کنیم اگر برای تو گریه نکنیم ! دل ما از سنگ هم که باشد در مصیبت تو ، نه می شکند ، که خون می شود . کدام سنگ را روز عاشورا از زمین برداشتند و دلش را خون ندیدند ؟! دل ما چگونه خون نباشد از این مصیبت جانسوز ؟ چگونه می شود که تو بر فراز قله حقیقت بایستی و فریاد بزنی : " آیا کسی هست مرا یاری کند ؟ " و ما ، در حسرت چهارده قرن عقب ماندن از کلام تو ،در حسرت چهارده قرن دیرتر رسیدن به عاشورای تو ، در حسرت چهارده قرن دیرتر شنیدن فریاد استمداد تو ، در خویش مچاله نشویم ؟ آنها که یک روز دیرتر به عاشورای تو رسیدند ، مگر نه تا آخر عمر در آتش حسرت گداخته شدند ؟ این " یا لیتنا کنا معک - ای کاش ما همراه تو و جزء یاران تو بودیم-" به خدا تعارف نیست . ما چهارده قرن ، از غم این عقب ماندگی خویش خون دل خورده ایم . تو در پاسخ زینب علیها السلام که در آخرین لحظات وداع عرضه داشت : " آیا برای مرگ آماده شده ای؟ " گفته باشی : "چگونه برای مرگ آماده نشده باشد آن کس که میان لشگر بی شمار کفار بی یار و یاور مانده است ؟ " و ما آتش نگیریم از این کلام ؟ " تو به قمر بنی هاشم علیه السلام گفته باشی : " امان ، از مرگ تو کمرم شکست . " و پشت آسمان نشکند ؟! چگونه ممکن است تو به سکینه علیها السلام گفته باشی : "لا تحرقی قلبی- دخترکم قلبم را با گریه هایت آتش مزن -" و قلب ما از آتش نهفته در تک تک حروف این کلام خاکستر نشود ؟! سجاد تو علیه السلام (این آمیختگی جهان سوز زنجیر و استخوان و صبر) بر در دروازه شام گفته باشد : " یا لیت امی لم تلدنی ـ ای کاش مادر مرا نزاییده بود ـ" و ما از شرم زنده بودن خویش نمیریم ؟! زینب تو علیها السلام ( این آبروی صبر ) دست بر سر نهاده باشد و در بلندای اضطرار ضجه زده باشد که : " آیا در میان شما یک مسلمان نیست ؟ " و ما بعد از این سوال جگر سوز توان زندگی داشته باشیم ؟! تو پاره جگر خویش را بر دست گرفته باشی ، خون آن عزیز خداوند را به آسمان پاشیده باشی و گفته باشی : " آن چه این مصیبت را بر من آسان می کند ، در نظر خداوند بودن آن است " و ما تحمل این مصیبت که بال های ملائک را از اشک هایشان تر کرد ، چگونه بتوانیم ؟! و ما ... و ما ... دل هایمان همیشه شکسته است و اشک در پشت پلک هایمان همواره بی قراری می کند ... یا ابا عبد الله ! بابی انت و امی و نفسی و یا ابن الزهرا ! به امام حسین علیه السلام که عزیزترین دارایی ماست و پنهان ترین گنجینه قلب ما و تمام عاطفه ما ، که هر سال در اشک هایمان مثل شکوفه می شکفد ، تو را قسم می دهم : " به ما فضیلت مهر ورزیدن و حرمت نگه داشتن را عنایت فرما " خدایا ! به امام حسین علیه السلام ، زیباترین چراغ تو در ظلمات زمین ، سوگند ، به ما چشمانی عنایت کن که از فضیلت خوب دیدن بهره مند باشد ، چنان که بتواند در جمال آقایمان حسین علیه السلام محو شود و در کرامت او شستشو کند ! خدایا ! چنان رغبتی به نور آقایمان حسین علیه السلام در دل های ما قرار ده که غیر او در دیدگانمان رنگ ببازد ! چنان رغبتی که او را بخواهیم ، به او دل ببازیم ، با او زندگی کنیم و با او بمیریم ! چنان رغبتی ، چنان محبتی که در شادمانی او شاد و در غم او غمگین شویم ! « اَللّهٌمَ عَجّلْ لوَلیّکَ اَلْفَرَج » با آب طلا نام حسین قاب کنید با نام حسین یادی از آب کنید *** خواهید که سر بلند و جاوید شوید تا آخر عمر تکیه به ارباب کنید یا حسین ... کاش خدا قسمتم رزق حلالي کند تا که توانم کنم خرج عزاي حسين هرکه عزدار اوست شيعه و غمخوار اوست ناله او ميدهد سوز صداي حسين مادر او فاطمه خوب دعا ميکند هرکه بريزد ز چشم اشک براي حسين اشک عطاي خداست هديه خيرالنساست نيست کسي لايقش غير گداي حسين بهتر از اين گريهها نيست سلاحي به دست تا که بماند بپا دين خداي حسين اومدم ... با یه حال و احوال درست و حسابی !!! همیشه فکر می کردم فقط سفرهای زیارتیه که خیلی روحیه آدمو عوض می کنه ( البته صفای زیارت چیز دیگه ای !!! ) اما بر خلاف تصورم این سفر ۵ روز سیاحتی خیلی حالمو بهترکرد !!! خیلی خوش گذشت ... جای همگی خالی بود !!! برم ... اما حالا که نزدیکه رفتنه ، احساس می کنم دلم می خواد به یه شکلی تغییر روحیه بدم !!! خدا رو شکر که مامان راضی نشدش تنها بمونم ... ۴-۵ روزی نیستم ، می رم یه سفر کوتاه و می آم ! ایشالا با یه روحیه خوب بر می گردم ! خوش باشین و سرزنده هر کس مرا مولا و آقایش بخواند باید علی«ع» را رهبر و مولا بخواند از پیش خود هرگز نکردم انتصابش بر خلق کرده ذات خالق انتخابش امروز دین را بر شما تكمیل كردم و نعمتم را بر شما به اتمام رساندم «الیوم اكملت لكم دینكم و اتممت علیكم نعمتى و رضیت لكم الاسلام دینا» نعمت بزرگ اسلام كه از هر نعمتى ارزنده تر و گرانبهاتر است، كامل نمىشود و محقق نمىگردد جز با ولایت علىعلیه السلام « و ما نودى بشىء مثل ما نودى بالولایه » مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلیٌ مَوُلاهُ ، اَللٌهمٌ والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ واخْذُلْ مَنْ خَذَلهُ « عید ولایت و امامت بر همگان مبارک » به نام خدا ، که تو را با همه مهربان آفرید . اگر آغازی بهتر از سلام می شناختم می گفتم ... سلام ! نمی دانم این نامه را در چه حالی می خوانی ، می دانم مرا به یاد می آوری ، تو مهربان تر از اینها هستی . مدتی است که به دنبال تو گشته ام ... هر جاکه نشانی از تو دیده ام (راست یا دروغ) گشته ام، رمق در پا و جوهر در صدایم نمانده! این وقت ها احساس غربت تمام وجودم را پر می کند . فکر می کنم بدی همه جا را فرا گرفته . بوی نا امیدی از هر طرف می رسد . انگار همه جا تاریک است . احساس می کنم که تنهای تنهایم . ولی از خودم هم دلم می گیرد . چون خودم دلیلی بر ندیدنت هستم . چشم می گردانم ، توی چشم ها خیره می شوم ، همه را نگاه می کنم،دنبال نگاهی آشنا و صمیمی می گردم . دلم تنگ می شود ، دلم می گیرد ، بغض می کنم ، هرچه بیشتر می گردم ، انگار کمتر پیدا می کنم . صدایت را نمی شنوم ، نگاهت را نمی بینم ، یعنی توان دیدنش را ندارم ، دلم نمی خواهد ، ولی انگار نا امیدی می خواهد خودش را به رخ بکشد . دلم می خواهد راه را به هرچه تردید درباره تو ببندم ... دلم می خواهد باز هم گرمای نگاهت را احساس کنم ... دلم می خواهد صدایت دلم را بلرزاند ... دلم می خواهد باز برگردم و نگاهم در نگاهی آشنا گره بخورد ... نگاهی که عطر تو را بدهد . این منم که این حرفها را می زنم . من همانم که تمام کتابها را برای یافتن واژه گشته است ، واژه ای که قلب مهربانت را به دست آورد . من همانم که تمام شعرهایش را به رشته های گیسوی تو تقدیم کرده است . من همانم که آنقدر بد بود که تو را نیافت و باز امیدوارانه گشت. من همانم که در دریای طوفانی به نام « دنیا » آزادانه گشت و فراموشت کرد ، ولی با این حال ،هر بار که از میان امواج سر برداشت تو را خواند و « کشتی نجاتت » را دید . شنیده بودم که اگر در را بکوبم ، سری به اجابت بیرون خواهد آمد ، من ماه هاست که در را کوبیده ام و چشم ناتوانم چیزی را ندیده است . مولای من ، میدانم ... من سر تا پا نیازم و تو در نهایت دارایی دست فقیری چون مرا گرفتی و نگذاشتی که زمین بخورم . مولای من ، اگر حیات هستی از آب است ، تو آبی ... اگر گیاهان نیازمند نورند ... تو نور مطلقی ... و اگر قلب نیازمند را آخرین پاسخی ، پس با من بگو کجا را به دنبال عنایت تو بگردم ؟! در کدام خانه را بکوبم تا خانه تو باشد ؟! من که نشانی از تو ندارم ...آنان که خانه ات را می شناسند ، نیز « مرا » لایق نمی دانند و من هم که آواره کوچه های زمانه ام و راه رسیدن به تو را نمی شناسم ! آقای من ، می دانم گناه چشم من است ، به حال منی که « اسیر » اینجایم ترحم کن ! در هجوم جنگ و آتش و گردبادی که سنت مهربانی را از سینه ام به تاراج برده ، به آمدنت دلخوش و زنده ام . باور کن ندیده عاشق شدن دشوار است . آزمون مرا در هجوم خوبی هایت قرار نده ! می دانی که در بازی عاشقی بازنده ام ... به دادم برس که پیدایت نکردم ... به دادم برس که بی تو شکسته ام ... به دادم برس که نمی دانم کدام ذکر و واژه قلب مهربانت را به دست می آورد ... من ، با همه امیدم تو را خواندم . من با اضطراب و نا امیدی که حصار روحم بود تو را خواندم . تنها سلاح این سرباز بی سلاح نگاه آرام تو بود که توانایی دیدنش را نداشتم ، خواستن از تو بزرگترین دری بود که خدا از آستانش بر من گشود و شوق گریستن در پای تو بهترین آسایشی که خدا از همه دنیا به من داد . بیچاره من ... نه دری جز عنایت تو می شناسم و نه توانی برای رفتن دارم . فقیر من ... که سرمایه ای برای ورود به بازار عشق تو ندارم . و بدبخت من ... که چنین می نویسم و قلب مهربان تو را می آزارم . من ، ای خوب ، جز تو کسی را ندارم . این نامه را محض آزردنت ننوشتم ، نوشتم که بدانی این منتظر ، دوستت دارد . من تو را غریبانه خواندم ، و برایت و برای جلب نظرت سرودم ... نوشنم ... گفتم ... گریستم و باز گریستم . و تو ، تو که می دانم خطاکارتر از مرا پناه دادی ...امیدوارم کردی ... اما آنقدر تیره ام که طراوت بودنت را احساس نکردم . میدانم که تارهای ظریف قلب نجیبت ، برای همه اهل زمین می لرزند و قدمهایت خسته دادرسی به مردم زمانه اند . به خدایت سوگند که تاب آزمون ندارم . من از لبخند گاهگاهی از لبان شیرین تو شادم . من از تمام طلوع خورشید «با تو بودن » ، به برق ساده دعای عهد بسنده می کنم . « خاطر خواه ساده » شریف تر از « قریب بی اجابت » است . « تشرف » را چه کنم ، وقتی هنگام نیاز ، توانایی دیدنت را ندارم ؟! مرا از جمکرانت بران ، اما گاهی نسیم نگاهت را ارزانی جان خسته ام کن . سلام مدامم را به لبانم هدیه بده و یاد همیشگی ات را به روحم بیامیز . میدانم ، بزرگتر از کوچکی من ، و کوچکتر از بزرگی توست ، چه دارم که لاف دوست داشتنت را بزنم ؟ من به همین بودن ساده ات در یادم شادم . می خواهم با تو عهدی ببندم ، عهد ببندم تا چهل صبح زود دعای عهد بخوانم ، تا چهل صبح زود صدایم را بشنوی و آن گاه بیایم و بگویم : « سلام کامل و تمام خداوند بر تو » اَللهم عجل لوليك الفرج بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم ؟! تو رو از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم ؟! حتی از یاد ببرم تو رو و خاطراتتو ... بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم ؟! تو همونی که واسم یه روزی زندگی بودی ... توی رویاهای من عشق همیشگی بودی ... آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته ... بی کسی عالمی داره واسه ما یه عادته ... چطور از یاد ببرم اون همه خاطراتتو ؟! آخه با چه جراتی به دل بگم نمون ، برو ؟! دل ديگه خسته شده ، به حرف من گوش نمي ده ... چشم به راه تو مي مونه ، هميشه غرق اميده ...
اي خدا ... اي خدا ... اي خدا ... خودت ميدني تو دلم چه خبره ... ديگران ديگه برام مهم نيستن ... خودت كمكم كن مي دونم بنده خوبي برات نبودم كه بخواي بهم لطف كني اما تو لطيفي و مهربون ... به من تنها كمك كن ... كمك كن اوني بمونم و باشم كه تو مي خواي ! خدااااااااااااايا ............... دوست دارم "نجوا" گفتم چقدر احساس تنهایی میکنم. گفتی من که نزدیکم . (بقره/۱۸۶) گفتم تو همیشه نزدیکی٬من دورم... کاش میشد به تو نزدیک شوم. گفتی:هر صبح و عصرپروردگارت را پیش خودت ٬ با خوف و تضرع ٬و با صدای آهسته یاد کن . (اعراف/۲۰۵) گفتم این هم توفیق می خواهد. گفتی:دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟ (نور/۲۲) گفتم:معلومه که دوست دارم منو ببخشی.گفتی:پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) گفتم:با این همه گناه ...خدایا چیکار می تونم بکنم؟ گفتی: مگر نمیدانی که خداست که توبه را از بنده هایش قبول میکند؟ (توبه/۱۰۴) گفتم:دیگر روی توبه ندارم. گفتی: (ولی)خدا عزیز و داناست٬او آمرزنده ی گناه است و پذیرنده ی توبه. (غافر/۳-۲) گفتم:با این همه گناه برای کدام گناهم توبه کنم؟ گفتی:خدا همه ی گناه ها را میبخشد (زمر/۵۳) گفتم:یعنی باز هم بیایم؟ باز هم مرا میبخشی؟ گفتی: بجز خدا کیست که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۲۵) گفتم :نمیدانم همیشه چرا در مقابل این کلامت کم میاورم! آتشم میزند . ذوبم میکند. عاشق میشوم!... توبه میکنم.گفتی:خدا هم توبه کننده ها هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد . (بقره/۲۲۲) گفتم: الهی و ربی من لی غیرک. گفتی:خدا برای بنده اش کافی نیست؟؟ (زمر/۳۶) گفتم:در برابر این همه مهربانیت چه کاری میتوانم بکنم؟ گفتی:ای مومنین!خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی اس که خودش و فرشته هایش بر شما درود و رحمت می فرستند تا شما را از تاریکی ها به روشنی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مومنین مهربان است. (احزاب/۴۳-۴۱) با خودم گفتم خالق هستی ... با فرشته هایش ... بر ما درود بفرستد تا ما آدم شویم...
.jpg)
![]()
![]()


| Design By : Night Skin |



